X
تبلیغات
غم نامه

عمریست که دستهای سرد بی کسی هر صبح تا شامگاهان مرا در آغوش میفشارند و بین ما مرزی برای جدایی نیست.عنکبوت ابهام افکار سست تردید رادر مغز کرم زده ام میتند ومن دیگرتوانی برای قی کردن تفاله های پس مانده از اشتباهاتم راندارم...سایه های تاریک تنهایی مثل بختک بر زندگیم چنگ انداخته ومرا هر دم به سوگ ثانیه های عمر نزدیکتر میکنندوشتابان میروند بی آن که من درعمق لحظه هایش چیزی از زندگی بیابم میروند وفقط خستگیها ورنجها انباشته بر قلبم رشد میکنند و هر روز بزرگتر از دیروزمثل علفهای هرز یک باغ قامت آرزوهایم را محو ونابود میکنند .آرزوهای بر باد رفته لحظه های سرد گریستن وتنهایی و تنهایی توشه ی راه من در این تلاش بی فرجام برای زنده ماندن دراین جهان است..جهان من خالیست خالی از تمام دلخوشیها حتی خالی از یک لبخند ...


+ نوشته شده توسط آناتاجبخش در یکشنبه هفدهم دی 1391 و ساعت 22:36 |
امشب دیر است ...امشب چشمهایم پرازخواب است...امشب نفسهایم پرازآه است....
آرامشت رابه که مدیونی ؟؟به چه قیمت میفروشی که من خریدارم...
دیریست دراین ویران سرا به دنبال لحظه های تنهایی و سکوتم ...ای سکوت بی کران بر من ببار
تازیرچترآرامشت روح بیمارم دمی بیاساید...
 ...چشمهای درشت و شهوت انگیزت
پرازخواهش و تمناست صدای مهربانت قلب مرا میلرزاند حرفهای شیرینت لبهایم را به لبخند میگشاید
هزار پیام عشق ازتو برای من ....ویک پیام عشق ازمن برای تو....
نفسهایت شوری درمن به پاکرده بوسه هایت را میخواهم وتوبی تابی ...بی قراری نفسهایم را برای بامن
بودن میشماری لحظه هایت پر از فکر بامن بودن است .ومن باورت دارم
وتومیایی....درونم پراز آشوب است گویی هزاران لب به همه زبانهایی که میشناسم درگوش من میگویند
او دروغ میگوید ...او ریا کار است ومن به تمام این کنایه ها لبخند میزنم ...من باورت دارم ..
وتو میایی وسکوت و خواهش و لذت پشت عقربه های ساعت که گویی میدوند گم میشود
تن های در هم گره خورده ...بوی خوب هم آغوشی...نفسهای آشفته ......
وفرداچشمهایت بی فروغ .نگاهت سرد است خنده از لبهایت رفته ..دیگرصدای مهربانی نیست لبخندی نیست ومن روی ردخودکارم...هزار پیام درود برای تو از من ویک پیام بدرود ازتو برای من وهزاران لب به همه
زبانهایی که میشناسم درگوش من  میگویند که او رفته ..اورفته ...او رفته ...وتو میگویی:
امشب دیر است... امشب چشمهایم پراز خواب است ....

+ نوشته شده توسط آناتاجبخش در جمعه پانزدهم دی 1391 و ساعت 23:58 |
 وهرکس کالایی دارد در خور برای عرضه وافسوس که خریداری نیست...از گوشه ی تلخ زندگی آویزانم آه ای روزگار دلخوشیهایم را چه ارزان خریدی وبه جای آن کالای اشک ودرد و آه شبانه دادی ....در این بازار برای غمهای من خریداری نیست ..از انجا عبور میکنم ومینگرم جسمهای بیجان که غمی برای فروش دارند وخریداری نیست ..در خود گم میشوم.....با صدای شر شر آب خودم را زیر دوش حمام میبینم که سرم برزانوهایم است وآب تن عریان مرادر خود میبلعدموهایم رقصان و لرزان روی پاهایم میلغزند ومن خیره به تیغی که در دست دارم ....لبخندش را میبینم و آرام زمزمه میکند :درنگ نکن بزن فرشته ی مرگ هم آغوشی تو را میخواهد ومیدانم که امشب من در آغوش مرگ درد میکشم ناله میکنم تا لحظه ی شیرین رها شدن را تجربه کنم وچه زیباست لحظه ی رهایی .....درب حمام را باز میکنم به ساعت روی دیوار مینگرم یک ربع مانده به 2 بعداز ظهر یک روز سرد زمستان است و صدایی نیست .درب را میبندم ودوباره سر بر زانو لبخند تیغ را مینگرم ..خودم را میبینم که بی جان روی زمین افتاده ام آب تا آخرین قطره ی خون مرا شسته و با خود به فاضل آب برده حتی گرمی آب تن یخ زده ی مرا نمیتواند گرم کند ...صدایی میشنوم همان طور که زیر دوش نشسته ام لای در راباز میکنم گوش فرا میدهم صدای خنده ی دختر کوچکم میاید که با عروسکش حرف میزند ومیخندد  ..ومن نیز میخندم..وفرشته ی مرگ میگوید امشب مهمان دیگری دارم برو فردا بیا ....وفردا روز دیگریست ....

+ نوشته شده توسط آناتاجبخش در جمعه پانزدهم دی 1391 و ساعت 16:24 |

+ نوشته شده توسط آناتاجبخش در جمعه پانزدهم دی 1391 و ساعت 14:25 |


Powered By
BLOGFA.COM